تبليغاتX
لك لك پارك فجر

لك لك پارك فجر
مشخصات شهر لنگرود

http://www.langroudcity.ir/


لک لک پارک فجرکه میگن اینه...

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 10:27 ] [ نهیب ]
دیگه ترم دو هم داره کم کم تموم میشه...و بازار میان ترما داغ داغ....

این روزا تنها پدیده همه گیر سر کلاسا اگه گفتی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چ چ چ چ چ ......رررررررر.....ت ت ت ت ت ..

پدیده ای که شاگرد زرنگ و تنبل نمی شناسه.

این پدیده بیشتر سر کلاسای بعد ناهار اتفاق می افته و به کلاس بعد اون هم سرایت میکنه...

اونم کلاس استاد میر که تنها فرد هوشیار سر کلاس،خودشه...کلاس اقتصاد که خود استاد هم خوابه....

باز دم بچه ها گرم که یه چیزایی واسه خوردن سر کلاس اقتصاد میارن .....

از بستنی گرفته تا پسته فیض آبادو قطاب یزد و....

ریواس نخورده بودیم که به لطف شکیب جون ریواس نخورده از دنیا نمیریم....

فقط مونده مسقطی شیراز که از بس به پریسا گفتیم زبونمون مو در آورده ...

بگذریم....

دانشکده هم خوبه...سلام میرسونه....

جدیدا انواع مسابقات ورزشی گذاشتن ....مثل:دارت و تیراندازی و آمادگی جسمانی و تست سلامت....

این آخریه بد منو کنجکاو کرده،تست سالمت؟؟؟؟؟؟

یعنی چه جوریه؟؟؟میرن ازشون میپرسن شما سالمید؟؟؟؟!!!!!!!

هر کی سالم باشه برنده و هر کی هم که سالمتر باشه برنده تر!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

از دست آقایونی که اگه جو بگیرتشون گرفته دیگه ول هم نمیکنه....

تو فضای سر سبز دانشکده با دوستت قدم میزنی و از بوی دلاویز گوسفندا لذت می بری،یهو می بینی یکی بدون پیراهن از در ساختمون دانشکده میاد بیرون ، که چی؟؟؟؟جناب مسابقه آمادگی جسمانی تشریف داشتن.....و تو مجبوری سر تو به یه سمت دیگه بچرخونی یا با گوشیت ور بری که مثلا چیزی ندیدی....

بابا آماده،بابا قوی....اونوقت همایش می ذارن"حجاب فقط مختص خانوما هست یا نه؟؟"..

سلف هم خوبه....سلام میرسونه....

این روزا تنها نقطه پر حاشیه سلف و سیستم تغذیه ست....

غذا رزو میکنی ، حالا بماند چه جوری....و بعد با شکم گرسنه کارتت رو میکشی،یه ضربدر قرمز خوشگل جلوت خودنمایی میکنه ،که چی ؟؟؟غذا نداری...حالا بیا به اینا بفهمون....

از غذاهاش که دیگه.....رزرو میکنی خورشت کرفس،مرغ میذارن جلوت...می ری شام بگیری ،جای کوبیده یه مشت برنج ،قاطی لوبیا یهت میدن....

باز دم دخترا گرم که یه اعتراضی کردن و ظرفی کوباندند چو آهنگران....

آقایون که واسشون فرقی نمیکنه چی بخورن ...از سنگ نرمتر باشه ....کافیه.

همیشه اینطورین ....فک نکنین فقط واسه اعتراض غذا اینقد فعالن ....نه.

بخوایم یه کلاسی کنسل کنیم یا برنامه رو بیاریم جلو که زودتر بریم خونه و...همشون دلشون می خواد اما نمیتونن و یکی از خانوما باید زنگ بزنه به استاد و بعد با جنابان هماهنگ کنه و سر کلاس استاد کف ش می بره که بابا ایول،همه گوش تا گوش کلاس نشستن،آخر هماهنگیه و آخرش هم استاد پندهایی درباره هماهنگی میده و تهدید که...بعد یکی بلند میشه و میگه اگه قرار نمره ای کم بشه باید از مسول هماهنگی کم کنید....یکی نیست بگه ،آخه تو که...

بگذریم ....

دو ترم گذشته و تازه فهمیدن که تو دایره لغاتشون،لغتی به نام سلام وجود داره ونشستن کاربردای سلام رو واسه خودشون تحلیل کردن و فهمیدن که یکی از کاربرداش سلام کردن به همکلاسیه...بقیه دانشجوها ماهواره به فضا پرتاب میکنن و تصاویر زنده از ماه میگیرن ،اونوقت اینا...

بگذریم ...

ما که همش داریم میگذریم ...فک کنم مرز افغانستان رو هم رد کرده باشیم...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:25 ] [ نهیب ]
روز مادر...

مادر....

باوفاترین و صادقترین رفیق....

بیخودی نیست که راننده ها پشت ماشینشون مینویسن:رفیق بی کلک ....مادر.

تنها آرزوم این بود که امروز رو پیشش باشم ...اما نشد...چقد دلم واسش تنگ شده؟؟؟؟؟؟!!!!!!

.

.

.

روز مادر رو به همه ی مامانای مهربون تبریک میگم....

در ضمن شکفتن یاس نبی هم مبارک همتون باشه....

شاد باشین..

شعر زیرهم پیشکش همه ی مامانای مهربون....

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج  بر سرداشتن :


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:14 ] [ نهیب ]
چند روز پیش با بچه های دانشکده رفتیم اردو....

اونم کجا؟؟؟؟

رودمعجن....جایی که از وقتی اومدم  اینجا ،فقط تعریفشو شنیده بودم و مشتاق برای دیدن.

اصلا قرار نبود بریم.اونم به خاطر امتحان خودم و هم اتاقیهام.

اما شب قبل از اردو با یه آمار مختصر،فهمیدیم که همه خوابگاه اردو میرن جز ما پنج نفر....

خلاصه همون شب رفتیم اتاق مسول اردو که ما هم میخوایم بیایم...

از اونا انکار و از ما اصرار.....

یه چیزایی در مورد بیمه و تکمیل شدن ظرفیت اردو گفتن که گوش ما به این حرفا بدهکار نبود...

اون لحظه شبیه سیریش شده بودم و گفتم :ما خراسانی نیستیم و بذارید با خراسان آشنا بشیم،بابا مرام خراسانی تون کجا رفته....(این جمله آخری معجزه کرد...فک کنم نقطه ضعفشون رو پیدا کردم....آخه تو چند مورد قبلی جواب داده بود..)

ما هم اردویی شدیم...

صبح با اون هوای عالیش خبر از یه تفریح به یادمونی می داد.نیم ساعتی منتظر سرویسهای پیشرفته بودیم.

بچه ها جوری مجهز بودن که انگاری میرن دریا.ما هم تجهیزاتمون رو به یه کوله خلاصه کردیم...سوار شدن سرویسها واسه خودش ماجرا داشت....

از شانس بد ما مسولای بسیج با ما بودن و یه ساعتی صرف کاغذبازی اونا شد..

بالاخره از شهر اومدیم بیرون...بماندتوی راه به ما چی گذشت...از عوض کردن سرویس تا خراب شدن سرویس دوم و چاغاله و دست های خواهش به سمتشون...

دیگه از فضای داخل اتوبوس که کم مونده بود جناب راننده بیاد وسط و یه تحرکی به خودش بده...نمیدونم چرا راننده های اینجا اینقد...

بگذریم..

وای که چقدر بیرون شهر خشک و بیابونی بود،اصلا مونده بودم که مردم اونجا چه طوری زندگی میکنن؟؟؟؟؟

اما واقعا رودمعجن یه چیز دیگه بود....انگاز تو این بیابون ام پی تری گیلان رو گذاشتن....

ما آخرین اتوبوس بودیم که رسیدیم...روستای کوچیکی که مردمش ورود یه غریبه رو به راحتی میفهمن و دستهایی که به منزله خوشامد به سمتمون تکون میدادن....

بینشون کمتر جون پیدا میشد.یا بچه بودن یا پیر...

انتهای روستا بین کوهها که رودی از وسطش میگذشت پیاده شدیم..باید این رود رو میگرفتیم و میرفتیم بالا...

اوایل راه تا جای ممکن مواظب بودیم تو آب نریم...اما هرچه جلوتر میرفتیم اجبار برای ورود به آب زیادتر میشد...دیگه قشنگ تو آب قدم میزدیم....اونم با کفش..اینجا بود که به یاد تجهیزات بچه ها افتادم...

تو جنگل گم میشدیم ،به لطف بچه ها دوباره پیدا میشدیم،درختی نبود که ازش بالا نرفته باشیم و بازار عکس یادگاری داغ داغ...

خیلی هیجان داشت....صدای آب با شدت میومد و هر چه جلوتر میرفتیم صدا بیشتر میشد...با چه زحمتی از صخره های توی آب بالا رفتیم...تا اینکه جلالخالق .چی میبینی...واقعا قشنگ بود ..عالی بود...به عمرم چنین چیزی ندیده بودم،اون همه زحمت واسه دیدنش  می ارزید....

آبشار مغروری که لای کوه پنهون شده بود و رخ به نامحرمان نمینمایاند.....

از دیدنش به وجد میومدی ودلت میخواس بری زیر آب..اما نمیشد...

بچه ها که انگاری دوش حموم دیدن(باز هم باید بگم که فقط شامپو کم بود)....

اونجا میتونستی به قدرت خدا پی ببری....چه ابهتی داشت....

نمیشد از اونجا دل بکنی.....

اما....

راه رفته رو برگشتیم...جالب اینکه دوباره گم میشدیم و ازنو راه رو پیدا میکردیم...

جاتون واقعا خالی بود....

تازه الاغ سواری هم داشتیم....

واسه ناهار که دیگه گفتن نداره....دنبال غذات باید میدویدی...

تو راه برگشت تنها سوژه هم بستنی بود که از دادن آمار دقیق واسه هر فرد معذورم...(چون بدآموزی داره)

نتیجه اخلاقی این پست:

1.ترویج فرهنگ گردشگری

2.توجه به تجهیزات دیگران در سفرهای ناشناخته

3.توجه به عواقب خوردن بستنی زیاد...

و دیگر هیچ...

.

.

درسته اردو اهمیت مادی چندانی نداشت،سرویسها مجهز نبودن،تو پذیرایی مشکلاتی بود،هماهنگی کم بود...

اما صفا و صمیمیت بین بچه ها جای همه کمبودها رو میگرفت...

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:28 ] [ نهیب ]

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود . . .  . .


[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:6 ] [ نهیب ]
روزهای زیبای بهار مثل باد میگذرن...

من الان باید شمال باشم و سبز شدن مزرعه ها رو ببینم....از شکوفه زدن درخت آلوچه حیاط خونمون به وجد بیام...عطر برگ چایی تازه که با عطر شکوفه های نارنج و پرتقال غاطی شده ،مستم کنه...

اما حالا...

منم و درس و دانشکده و فقط از بهار دویدن دنبال استاد اخلاق،نمره های ناپلوئونی کوییزهای استاد میر،چرت کلاس اقتصاد و جوشکاری سر صبح نصیبمون شده...(آخه کی از خواب بیدار میشه و میره می جوشه؟؟؟؟؟؟غیر اونایی که مرد عملن....متوجه اید که؟؟؟؟)

این بیابون خدا هم سبز شده و دانشکده همسایه های جدیدی پیدا کرده....

یه گله بزرگ از گوسفندهای چاق و چله به همراه سگ گله و جناب چوپان واسه چرا به اینجا اومدن...تازه شنگول و منگول هم هستن....

جناب سالارباشی(نگهبان دم در دانشکده)هم از صدای نیلبک چوپان مستفیض میشن.....

چی از این بهتر؟؟؟؟؟!!!!!!گوسفندها تو بیابون کود میریزن و این کودها از اثر موزه ی برنایان وارد حیاط دانشکده شده و مساعدتیست در جهت رشد جوها...حداقل سوپ جو واسه ترم زمستونمون براست.....

اصلا همین فردا پیشنهاد همکاری بین گله و دانشکده رو میدم ...چه طوره؟؟؟

نگهداری گله از ما ،کود و شیر تازه از اونا....

"نخند"....

کار که عار نیست.....اونم کار دانشجویی......

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:21 ] [ نهیب ]
عاشقان با عشق عاشق میشوند                        

هرکه عاشق شد معلم میشود

.

روزمعلم واسه همه معلما مبارک.

...

روز معلم ،.....اونم معلمی که زندگیشو پای بچه های مردم  ریخت مبارک...

دم اون معلمی گرم که واسه آتیش سوزی بخاری کلاس ،از خود گذشتگی کرد و نصف صورتش سوخت...فقط به خاطر بچه های مردم...

به افتخار معلمی که پینه ی قلم دستش از نصف بند انگشت بیشترشد تا قلم گرفتن رو به  بچه های مردم یاد بده....

اون معلمه که وقتی این پست رو میخونه میگه:بابا با مرام بچه مردم چیه؟؟؟؟همشون بچه های خودمونن...

......



[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:18 ] [ نهیب ]
تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است...



تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:8 ] [ نهیب ]
زندگی یعنی این....

نگید عشق من به گیلان ،تاثیر غربته،اینو گذاشتم تا خودتون قضاوت کنید....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:9 ] [ نهیب ]
با تمام وجود گناه کردیم و در تکرار آن اصرار..

اما او نه نعمت هایش رااز ما گرفت و نه گناهانمان را فاش کرد ....

اگر اطاعتش کنیم چه می کند....

"دکتر شریعتی"

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:6 ] [ نهیب ]

دکتر شریعتی:

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

«فاطمه، فاطمه است»


شهادت حضرت فاطمه،یاس نبی تسلیت باد....

.

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:35 ] [ نهیب ]
شب پنجشنبه با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم دعای کمیل.

حدیث گفت:"نرید،بارون خیلی شدیده،اصلا نمیشه تو این بارون جایی رفت."

گفتیم بابا این بچه بندره،به نم نم بارون میگه،بارون شدید..

رفتیم....

بارون تو فیلمهای هندی رو دیدین؟که خیلی شدیده در حد طوفان،بعد یه بچه گم میشه،میره پولدار میشه و بعد عاشق دختر....

ای بابا باز زدم جاده خاکی...هدف تجسم بارونه،اونم خیلی شدید...

دو قدم از دز خوابگاه نذاشته بودیم بیرون که بارون حتی به جورابهای تو کفشمون هم رحم نکرد.

خیس خیس...

اصلا برامون مهم نبود،داشتیم تا دانشکده رو میدویدیم که با یه رعد و برق وحشتناک هر سه تامون برگشتیم...

گفتیم اگه اینطوری بریم به نمازخونه دانشکده راهمون نمیدن...

خلاصه یه ربعی تو بارون راه رفتیم....دیگه آب از سرو رومون چکه میکرد....(فقط شامپو کم داشتیم)....

اون شب تو اتاقمون دسته جمعی دعای کمیل خوندیم.

بچه ها گفتن به دعای کمیل که نرسیدیم...حداقل فردا صبح بریم دعای ندبه،پیشکوه...

من جو فضا رو داشتم و گفتم،باشه.یکی نبود بگه آخه تو 6 صبح جمعه رو تا حالا دیدی که الکی قول میدی...

خلاصه به زور بچه ها 6 صبح جمعه رو هم دیدیم...

از هوای دیشب پیش بینی مراسم آسون بود....دعای ندبه،یه صبحونه و تمام..

توی راه با چایی پذیرایی شدیم در واقع تمام چایی بدون تعارف تو دست اندازها نوش جان لباس و کفشمون شد..سرعتگیر و پیچ جاده شده بودن ملکه عذاب....حسابی دستم سوخت....

مراسم دعا اجرا شد و دوباره چایی .....(ای بابا)

"خانوما،آقایون،حاضر بشید واسه کوهپیمایی."

ککککککککووووووهههههپپپپپیییییمممممااااااایییییی!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

گفتیم اگه بالا رفتن از یه جاده خاکی کوهپیماییه،بریم.

5 دقیقه از رفتن نگذشته بود که ای بابا چی میبینی؟؟؟؟؟؟!!!!!

یه کوه پر از صخره و سنگ و قلوه سنگ و شن و ....

حالا من موندم و کفش با پاشنه سه سانتی م چادر و .....اصلا واسه بالا رفتن از کوه آماده نبودم...خیلی ضایع بود اگه بر میگشتم..دلو زدم به دریا ...دبرو که رفتیم...

با هر زحمتی که بود بالا رفتم....

یه جا چادر پیچید جلو پام و نزدیک بود که از اون بالا پرت بشم پایین....خدا رو شکر.

چقد اون بالا قشنگ بود....

بام تربت..

بعد از خوردن صبحونه راهی خوابگاه شدیم...

آقای راننده هم که پایه بود واسه گذاشتن آهنگ درخواستی و این بچه ها انگار نه انگار که از دعا و گریه و.. برمیگردن...

جاتون خالی بود..

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:52 ] [ نهیب ]
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 11:21 ] [ نهیب ]
دو راهب در سفر زیارتی به رودخانه ای زسیدند و در آنجا دختری زیبارو را با لباس فاخر دیدندکه نمی دانست چگونه از رودخانه بگذرد...یکی از آن دو راهب بی آنکه کلامی بر زبان آورد او را به پشت گرفت و از عرض رودخانه گذراند و در آن سوی رودخانه به زمین گذاشت پس از آن هر دو راهب به راه خویش ادامه دادند.. 

ساعتی بعد راهب دیگر لب به شکوه گشود:دست زدن به آن زن خلاف احکام است...چرا خلاف احکام راهبان رفتار کردی؟؟؟؟

راهبی که آن عمل را انجام داده بود،سکوت کرد و به راهش ادامه داد....

اما راهب دیگر همچنان شکوه می کرد......همین امر سبب شد که سکوت خود را بشکند و اینچنین بگوید:من او را یک ساعت پیش در کنار رودخانه به زمین گذاشتم اما تو هنوز او را بر دوش داری...


مادر ترزا:شخصییت و شرافت انسانی این را عنوان میکند:که به اعمال و رفتار دیگران تعدی و توهین نکنید ....شاید آنها از شما فهیم تر باشند....

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 11:12 ] [ نهیب ]
خدایا...

چرا شیفته ی چیزهایی می شیم که سر انگشتی هم از تو.........

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 12:44 ] [ نهیب ]
جدیدا تو اتاقهای خوابگاه کانال کولر گذاشتن...جا خیلی زیاد بود این هم اضافه شد..... بگذریم......... دو شب پیش بارون می باریدو می خور د به کانال و صداش تو اتاق پخش میشد.... کاملا شبیه بارون گیلان شده بود که میخورد به پشت بوم خونمون...... دلم خیلی هوای گیلان رو کرده...هنوز چیزی نگذشته دلم تنگ شده....72روز دیگه رو چه طوری سر کنم.... اونجا فصل بهار واقعا قشنگ میشه..... سبز که بود سبزتر میشه... یکی از استادای زمان کنکورم که عاشق گیلان بود میگفت:خدا انسان را در بهار و در گیلان آفرید... دلم واسه خونه پدربزرگم تنگ شده.........
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 12:41 ] [ نهیب ]
از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشاننده اند صبح تو را ابرهای تار 

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

اینبار میبرند که زندانیت کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن میروی 

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست 

از نقطی ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست تا قربانیت کنند


[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 8:44 ] [ نهیب ]
چقد سخته آدمی باشی که خدا می خواد.......

چقدسخته راضی به رضای خدا باشی........

چقدسخته که به قسمتی که واست رقم خورده راضی باشی........

چقد سخته.........

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 8:34 ] [ نهیب ]
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
برچسب‌ها: امید وارم خوشتون بیاد
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 10:4 ] [ نهیب ]
باز آمدم... باید یروم سوی دانایی آب.... می رو م من تنها ...ودر این تنهایی باید از اوج بگیرم عبرت......... شاید از فرط بلندی به هراسم آید.... به سراغ آب باید بروم . میروم تا آب را،میروم تا حس قشنگ سهراب را ،در پای آب بجویم... دستها در آب،چشمها در آب........... همه ذرات وجودم در آب غرق تمنای وجود ابدیست... باید ینگارم بر خاک ،تا بماند این یاد،که در آن قطره آّب اشک بود... و در آن واهه ی چندین بعدش که زند بر سر سروهای بلند تاج عبودیت را ...........برساند به فلک ،برساند به خدا این کلام آب را.... که اگر آب بود چشمه هر بی آبی .....من کجا جویم از این خاک....تا بر آرم آب را ...برسانم به لب کوزه آب ...و در آن ریزم من.. و بگیرم از آن ،کاسه ای پر از آب...بر چوپان بلندم سهراب...ودر آن لحظه بگیرد از من....بدهد قاصدکی ...تا بیارم لب آب .. و بگویم به او ،که برو نزد خدا.....و بگو از من ........... که در آن کوزه ی آب چیزی جز مهر خدا موج نزد............ من ندیدم آبی............. من در آن کوزه آب مهر خدا را دیدم...........
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 9:58 ] [ نهیب ]
این ترم گذشت....با هر خوشی و ناخوشی که بود گذشت.....

اما حالا میخوام درباره ترمی که گذشت حرف بزنم ،.......در مورد اتفاقایی که افتاد ،سوتی هایی که دادیم ،خنده هایی که کردیم......

ولی خداییش روی هم رفته خوش گذشت...

یادمه اون اوایل فکر میکردیم فقط با تاکسیهای دو تومنی زیرپل فقط میشه رفت تربت و گفتیم نه بابا ما تربت برو نیستیم.....بعدها فهمیدیم که اتوبوس صد تومنی جلو دانشگاه آزاد هم وجود داره.......

روز اولی که واسه یکی از بچه ها که جای استاد اومده بود بلند شدیم و بساط خنده همه رو فراهم کردیم....

اون نه روز اول ترم که بیکار تو خوابگاه بودیم چقد خوش گذشت.....یادمه اون اوایل (همون نه روز اول بهمون گفتن که شام رو خودتون از سلف بگیرید... بابا منو دو تای دیگه از بچه ها رو جو گرفت که بدو بریم الانه که غذا تموم بشه....

از بس عجله دلشتیم حواسمون نبود که چی میپوشیم ....توی راه هم تاریک بود و از سر و وضعمون خبر نداشتیم...تازه نگهبان دم در رو هم با خودمون بردیم....که نکنه یه وقت تو راه.......

خلاصه رسیدیم به سلف اما چشمتنون روز بد نبینه همین که تو روشنایی یه نگاهی به سرو رومون انداختیم دیدیم که دمپایی پلاستیکی پامونه و گلهای شلوارمون از زیر چادر پیداست....غذارو گرفتیمو سریع بر گشتیم...خدارو شکر سلف خلوت بود.....

یا اون اوایل که با پدرم با ماشین میومدیم و پدرم هر ده کوره ای رو میدید به شوخی میگفت رسیدیم و من چقد حرص میخوردم....

اینا اتفاقایی بود که من گذر ۱۲۶روز رو کمتر حس کردم.......

اتفاقایی که تو کلاس می افتاد......مثلا چقدر نیکو واسه تعطیلی عید قربان با بچها بحث کرد و آخرش هم 17روز تعطیل شدیم........ شوخی و خنده های کلاس ریاضی اونو از خشکی مرسومش در میاورد.....کلاس فیزیک که از بس خشک بود کم مونده بود که بشکنه.... خلاصه گذشت.....

 

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 12:49 ] [ نهیب ]
سلام تربت تموم شد.....

نه اینکه واسه همیشه ......نه....،بعد از ههههههههفففففتتتتااااددددووووووسسسسسههه روز اومدم خونه .

خداحافظی از بچه ها واقعا ناراحت کننده بود،شوخی های سحر و اون "زینب.... خداحافظ.."گفتنش هنوز یادمه و با هر بار شنیدن باعث خندم میشه...

اون روز برفی فوق العاده سرد که نگران بودیم به قطار نرسیم و بالاخره رسیدیم ..

تاخیر 6 ساعته قطار (رسیدن ساعت 11.5به تهران به جای5.5)و تحمل اتوبوس به مدت 6ساعت و لحظه ی خوش رسیدن به خونه.......خیلی خوب بود .......خیلی.

وحالا اینجا گیلانه ........همون که منتظرش بودم.....

چقدر این تعطیلات بعد از اون امتحانات سخت،به قول حمیده(دوست یزدیم)خشه(khashe)....واقعا خشه...

خلاصه هر چی که هست اومدم گیلان و اصلا نمیخوام به تربت فکر بکنم......

گیلانو عشقه..........خیلی خشه.....

[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 9:15 ] [ نهیب ]
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 13:0 ] [ نهیب ]

در ايامي چند بير جهانديده اي،اندر بيابان در بي خار همي رفت...همي رفت و جوال خويش از خار لبريز ساخت......

در كشاكش دستان او و ريشه هاي خار جاده اي يافت......"شگفتا جاده آن هم در اين مكان"

برناياني هم تنها مسافران آن جاده.........جاده اي كوته عرض ،همرنگ شنهاي بيابان و صاف از اثر موزه ي آن برنايان.......

آن بير در بي آنها به راه افتاد و به عمارتي بس عظيم رسيد................."شگفتا چنين عمارتي آن هم در اين مكان".....يقين استراحتگه بيابان گردان و يا منجمان است.........

آن بير از جوانكي برسيد:نام اين عمارت چيست؟او گفت:اي بير ،نام اين عمارت دانشكده است،دانشكده ي فني مهندسي تربت حيدريه.....

چشمان آن بير گشاده تر شدو باز برسيد:در آن به چه مشغوليد؟؟؟؟؟

آن جوانك باسخ داد:ما براي مهندس شدن در اين عمارت به جد و جهد به كسب علم مي بردازيم....

بير گفت:مهندس همان منجم است؟.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جوانك گفت:خير اي بير.......

بير باز برسيد:بس براي چه در بيابان كسب علم مي كنيد؟؟؟؟؟مگر فقط منجمان در بيابان در بي علم نجوم و اختر و اختر شناسي نيستند؟؟؟؟؟؟،لاجرم شما نيز منجميد!!!!!!!!!!!!!

آن جوانك گفت :اي بير ما منجم نيستيم....مگر تو وب لك لك بارك فجررا نخوانده اي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟در آن علت اين امر مشهود است ابتدا اين عمارت بوده سبس اين بيابان بديد آمده......ما منجم نيستيم ...ما نو مهندساني هستيم كه به شوق كسب علم همسايه ديوار به ديوار خارهاي بيابان شده ايم ....

آن بير جهانديده دستي به محاسن خود كشيد و با تامل گفت:

در بيابان گر به شوق مهندس شدن خواهي

زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 10:36 ] [ نهیب ]
اينجا دانشكدست.....جايي كه همه قبل از كنكور آرزوشو دارن .........منم همينطور بودم.....اما حالا كه اينجام ............جايي كه كيلومترها از خونم فاصله داره و امكانات اين دانشكده رو از جلو چشام رد مي كنم ميبينم فقط علاقه به رشتم منو اينجا نگه داشته ،غير اين اگه بود عطاي تربت رو به لقاش مي بخشيدم...

خلاصه هر طور كه هست يه چهار سالي اينجا مهمونم.........

اينجا چيزايي ديدم كه تو عمرم نديده بودم ............مثل بيابون ،خوابگاه دخترانه بيابوني،.....

اصلا فكر نكنيد مسولا ،دانشكده و خوابگاه دخترانه رو تو بيابون ساختن.........

نه،اونا دانشكده رو ساختن بعد شهرداري تربت اشتباها دورش بيابون ساخت.........بس بايد يقه شهرداري رو بگيريم و واسه بيابوني بودن مسولاي دانشكده بي تقصيرن........

در هر حال اونا كه تو شب دنبال شامشون نميرن..........بنده هاي خدا آخه چه طوري درك بكنن كه شب تو بيابون چقدر واسه يه دختر ترسناك و خطرناكه.........بس اينجا هم مقصر نيستن.........

كلا همه بي تقصيرن و تقصير با دانشجوهاست كه قبل از اومدن به اينجادوره ي فشرده ي روشهاي سازگاري با بيابون رو نگذروندن..........

بله اين ماييم كه مقصريم..................

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 10:28 ] [ نهیب ]
از هرچه بگذریم سخن از تربت خوشتر است.........

خداییش تربت یه چیزی داره که من تو گیلان ندیدم اونم آسمون شبهای تربته..........

آسمون تربت تو شب واقعا دیدنیه........

صفحه سیاهی که فقط سوسوی ستاره هر اون قشنگ میکنند......(به چه ادبی شد!!!!)

افق وقت غروب واقعا قشنگه .............رنگ زرد و نارنجی و قرمز با هم قاطی میشن که واقعا دیدنیه.........


فعلا واسه اینبار بسه چون از بس سزعت اینترنت تو این سایت زیاده  حدودا 3 ساعتی هسب که اینجام..........

فعلا بای............

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 11:58 ] [ نهیب ]
حالا که می نویسم حدود۷۰روزه که در شهر رویایی؟؟؟!!!!!!!؟؟؟؟تربت به سر می برم.

اینجا جایی که همه چی خاکستری و خاکه و خاک........

من از جایی اومدم که سبزه های روی  زمین بدون هیچ نازی رشد می کنند اما اینجاحتی سبزه های توی بلوارها رو هم به زور شیلنگ زنده نگه می دارن......

اینجا کوهاش مردست!!!!!اما کوه های شهر من همه سرسبز و زنده ان

از دانشکده که دیگه حرف نزن .....به قول هنگامه کر کر خندهست.......

اینجا همه جور آدم از همه جای ایران هست...

هم اتاقی های خودم از شمال تا جنوب،از شرق یا غرب کشور اومدن ( هنگامه از رویدر بندر عباس،نازنین از لاهیجان خودمون،مهسا از بروجن شهرکرد٬معصومه از گلپایگان اصفهان،صدری از محمدآباد شهرضای اصفهان،نسترن وسمیه هم از مشهد.).........

خلاصه غربت زده ها همه توی یه اتاقیم....اوایل خیلی سخت بود ....هر کی یه فرهنگ و عادت داشت و اینجا جای از خودگذشتگی خالی بود...هر کی سوغاتی شهرشو آورده بود ....

اول از همه صغری پولکی هاشو رو کرد....نیکو کلوچه،حدیث پنیر بوک و خرما (که مال نخلستون خودشونه)با انواع محصولات خارجی،منم چایی و هالی ترشی که بچه ها یه روزه تمومش کردن.....

اوایل که داغ بودیمو نفهمیدیم که چه بلایی سرمون اومده.....

بعد که از دوری تعریف درستی تو ذهنمون پیدا کردیم دیدیم که ای دل غافل افتادیم لب مرز افغانستان و کلی فاصله با شهر خودمون..........

بابا همین که منو رسوند رفت....

من موندم و غم غربت...........

خدا رو شکر که چند تا غربت زده مثل خودم پیدا کردم،وگرنه که دق کردن من حتمی بود ........

خلاصه روزها میگذره و ما به این خرابشده عادت مکنیم.....وغم غربت زورش کم و کمتر میشه....

از این به بعد با خاطرات تربت(غربت)حال میکنم........بای

[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 13:48 ] [ نهیب ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام دوست عزیز....
ممنون که به وبم اومدی...
این وب آلبوم خاطرات ناب من تو تربته...
گرچه جای چندان معروف و پیشرفته ای نیست .....
اما جالبه....
برچسب‌ها وب
بک لینک فا