چند روز پیش با بچه های دانشکده رفتیم اردو....
اونم کجا؟؟؟؟
رودمعجن....جایی که از وقتی اومدم اینجا ،فقط تعریفشو شنیده بودم و مشتاق برای دیدن.
اصلا قرار نبود بریم.اونم به خاطر امتحان خودم و هم اتاقیهام.
اما شب قبل از اردو با یه آمار مختصر،فهمیدیم که همه خوابگاه اردو میرن جز ما پنج نفر....
خلاصه همون شب رفتیم اتاق مسول اردو که ما هم میخوایم بیایم...
از اونا انکار و از ما اصرار.....
یه چیزایی در مورد بیمه و تکمیل شدن ظرفیت اردو گفتن که گوش ما به این حرفا بدهکار نبود...
اون لحظه شبیه سیریش شده بودم و گفتم :ما خراسانی نیستیم و بذارید با خراسان آشنا بشیم،بابا مرام خراسانی تون کجا رفته....(این جمله آخری معجزه کرد...فک کنم نقطه ضعفشون رو پیدا کردم....آخه تو چند مورد قبلی جواب داده بود..)
ما هم اردویی شدیم...
صبح با اون هوای عالیش خبر از یه تفریح به یادمونی می داد.نیم ساعتی منتظر سرویسهای پیشرفته بودیم.
بچه ها جوری مجهز بودن که انگاری میرن دریا.ما هم تجهیزاتمون رو به یه کوله خلاصه کردیم...سوار شدن سرویسها واسه خودش ماجرا داشت....
از شانس بد ما مسولای بسیج با ما بودن و یه ساعتی صرف کاغذبازی اونا شد..
بالاخره از شهر اومدیم بیرون...بماندتوی راه به ما چی گذشت...از عوض کردن سرویس تا خراب شدن سرویس دوم و چاغاله و دست های خواهش به سمتشون...
دیگه از فضای داخل اتوبوس که کم مونده بود جناب راننده بیاد وسط و یه تحرکی به خودش بده...نمیدونم چرا راننده های اینجا اینقد...
بگذریم..
وای که چقدر بیرون شهر خشک و بیابونی بود،اصلا مونده بودم که مردم اونجا چه طوری زندگی میکنن؟؟؟؟؟
اما واقعا رودمعجن یه چیز دیگه بود....انگاز تو این بیابون ام پی تری گیلان رو گذاشتن....
ما آخرین اتوبوس بودیم که رسیدیم...روستای کوچیکی که مردمش ورود یه غریبه رو به راحتی میفهمن و دستهایی که به منزله خوشامد به سمتمون تکون میدادن....
بینشون کمتر جون پیدا میشد.یا بچه بودن یا پیر...
انتهای روستا بین کوهها که رودی از وسطش میگذشت پیاده شدیم..باید این رود رو میگرفتیم و میرفتیم بالا...
اوایل راه تا جای ممکن مواظب بودیم تو آب نریم...اما هرچه جلوتر میرفتیم اجبار برای ورود به آب زیادتر میشد...دیگه قشنگ تو آب قدم میزدیم....اونم با کفش..اینجا بود که به یاد تجهیزات بچه ها افتادم...
تو جنگل گم میشدیم ،به لطف بچه ها دوباره پیدا میشدیم،درختی نبود که ازش بالا نرفته باشیم و بازار عکس یادگاری داغ داغ...
خیلی هیجان داشت....صدای آب با شدت میومد و هر چه جلوتر میرفتیم صدا بیشتر میشد...با چه زحمتی از صخره های توی آب بالا رفتیم...تا اینکه جلالخالق .چی میبینی...واقعا قشنگ بود ..عالی بود...به عمرم چنین چیزی ندیده بودم،اون همه زحمت واسه دیدنش می ارزید....
آبشار مغروری که لای کوه پنهون شده بود و رخ به نامحرمان نمینمایاند.....
از دیدنش به وجد میومدی ودلت میخواس بری زیر آب..اما نمیشد...
بچه ها که انگاری دوش حموم دیدن(باز هم باید بگم که فقط شامپو کم بود)....
اونجا میتونستی به قدرت خدا پی ببری....چه ابهتی داشت....
نمیشد از اونجا دل بکنی.....
اما....
راه رفته رو برگشتیم...جالب اینکه دوباره گم میشدیم و ازنو راه رو پیدا میکردیم...
جاتون واقعا خالی بود....
تازه الاغ سواری هم داشتیم....
واسه ناهار که دیگه گفتن نداره....دنبال غذات باید میدویدی...
تو راه برگشت تنها سوژه هم بستنی بود که از دادن آمار دقیق واسه هر فرد معذورم...(چون بدآموزی داره)
نتیجه اخلاقی این پست:
1.ترویج فرهنگ گردشگری
2.توجه به تجهیزات دیگران در سفرهای ناشناخته
3.توجه به عواقب خوردن بستنی زیاد...
و دیگر هیچ...
.
.
درسته اردو اهمیت مادی چندانی نداشت،سرویسها مجهز نبودن،تو پذیرایی مشکلاتی بود،هماهنگی کم بود...
اما صفا و صمیمیت بین بچه ها جای همه کمبودها رو میگرفت...